یکی میگه باباهامون میمون بودن و یکی میگه از خاک ساختنمون!
شاعر میگه:
حدیث مطرب و می گوی راز دهر کمتر جوی
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا
اما اونی که میگفت ما از میمونیم خونمون را خرید و پولشو خورد، عمومونم که همیشه میگه از خاکیم و به خاک برمیگردیم... ارث پدرمون را بالا کشید.
کاش می فهمیدیم از کجاییم که خودمونو با این فکر که درسته گشنه زندگی کردیم و مردیم اما حداقل فهمیدیم چطوری اومدیم تو دنیا آروم کنیم.
الا هی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هرآن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب وگل نیست
دلم پرشعله گردان سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی، درون درد و برون درد
کلامم را به سویی کن روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتویی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز
زگنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی گر لطف تو نبود به صدرنج
پشیزی کس نیابد زانهمه گنج
چو در هر گنج صد گنجینه داری
نمیخواهم که نومیدم گذاری
به این راه امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید دگر هیچ
وحشی بافقی که فقط سه منبع از نام واقعی وی حرفی به میان آورده اند: دوتای اونا کمال الدین محمد و یکی هم شمس الدین محمد خطابش کردن. بقیه اطلاعات بعدا در ادامه مطلب درج خواهد شد.
دلم می خواد با سرعت نور بدوم، پرواز کنم، بدون خستگی شنا کنم، بدون خفگی زیر آب حرکت کنم، بدون خستگی از کوه ها بالا برم، دلم میخواد یه داد بزنم که تک تک ذرات عالم رو سروته کنه من دیگه نباشم، دلم میخواد یکی پوستم رو بکنه و توش رو پر جونم بکنه یا اصلا جونم تو جسمم نباشه، تو هوا باشه، رو بال یه کلاغ تو دامنه یه کوهستان، رو برگ سوزنی یه کاج تو جنگلای یخی که همیشه عکساشون رو دوست داشتم، رو سطح آب رودخونه شهرم، سوار یه اسب اهلی که یه درشکه چی تو یه چمنزار هدیه داده به طبیعت، دلم میخواد منفجر بشم و هر ذره ام یجای عالم بشینه.
آخه هروقت پیاده رفتم، به اون هیچ جایی که دلم می خواسته نرسیدم، به هیچ جایی رسیدم که اصلا دوست نداشتم.
همیشه صبر بهترین راهه؟
شاید تنها راه باشه...
صبر به تنهایی واسه چی؟ فکرشو کردی صبرکردن وقتی که فکری نکردی که در زمان انتظار چه کاری بکنی که یه سقفی برای صبرت مشخص کنی یعنی چی؟
وقتی یجا کلید توقف پیمایش راهت رو فشار می دی یجای دیگه باید استارت رو بزنی تا شرایط لغو اون توقف رو زودتر فراهم کنی.
خودم میدونم که خودت میدونستی.
1.وقتی مسئله ای خنده دار است بادقت در آن حقیقت پنهانی را جستجو کن.
2.روش لطیفه گویی من این است که واقعیت را بگویم، واقعیت خنده دار ترین لطیفه دنیاست.
3.وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد نامش را ورزش می گذارند، اما اگر ببر بخواهد او را بکشد نامش را درنده خویی می گذارند.
4.عده کمی از مردم بیش از یکی دوبار در سال فکر می کنند، من با یکی دوبار فکر کردن در هفته توانستم شهرتی دست و پا کنم.
5.خردمند سعی می کند خودش را با دنیا سازگار کند و نابخرد اصرار دارد که دنیا را باخود، پس پیشرفتها بستگی به تلاشهای نابخرد دارد.
6.تجربه به ما آموخته که انسان هیچ گاه از تجربه چیزی نمی آموزد.
7.اگر وقت کافی باشد هرچیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می افتد.
8.اگر در موزه ملی آتش سوزی شود کدام نقاشی را نجات خواهی داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیکتر است.
9.تنها کسی که با من درست رفتار می کند خیاطم است، زیرا هر بار که مرا می بیند اندازه های جدیدم را می گیرد، بقیه به همان اندازه های قبلی ام چسبیده اند و توقع دارند من خودم را با آنها سازگار سازم.
10.انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفیدند، خوشبین هواپیما و بدبین چتر نجات را اختراع کردند.
دشتهایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه...
چه بوی علفی می آمد
...
من در این آبادی
پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی
...
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جاییست
پشت هیچستان رگ های هوا
پر قاصدهاییست که خبر می آرند
از گل واشده ی آخرین بوته ی خاک
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه ی نارونی
تا ابدیت جاریست
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
علم بهتر است یا ثروت؟
پاسخ ابن خودبین عِلموری - جامعه شناس مصری: بستکی دارد که علاقه ات به جی باشد، مثلا اکر طالب علم باشی حاضری بخاطرش سختی مطالعه را تحمل کنی و...
(البته معذورم که به علت عرب عربستانی الاصل بودن مشاره الیه به جای حروف گ چ پ ژ در سخنانشان از حروف جایگزین استفاده شده است.)
پاسخ شماره یک طالب علم عجم: من از کوچکی همیشه در آرزوی دانشمند شدن بوده ام و حتی رؤیایم این بوده که روزی در تلویزیون گفته شود که پروفسور ... پس از کشف یا اختراع ... توانست نوبل... 200x را به خود اختصاص دهد، از طرفی، در پیشرفت تحصیلی و علمی ام مشکلات فراوانی دارم، مثلا جا و مکان برای اقامت در محل تحصیل و مایه برای مخارج عادی تحصیلات ندارم.
حالا از این طرف هم که تند تند از طرف بهترین دوستانم که آرزویم بوده که بتوانم با آنها کار کنم و موفق باشم به بنده پیشنهاد کار می شود و برای کارهم احتیاج به سرمایه هنگفت و آزادی عمل حداقلی دارم، پس جواب صریحت این است: هردو آنها برای خوشبخت تر شدن خوشبختهاست و ما بدبختها باید برویم و بمیریم.
پاسخ شما چیه؟ اگه فکر می کنید که جدا پاسخی دارین من رو هم بهره مند کنید.
این جمله توجه شما رو به چی جلب می کنه؟
نظر من در ادامه ی مطلب قید شده. لطفا پاسختون رو هم قبل و هم بعد از خوندن ادامه مطلب در صورت مغایرت (که احتمالش قریب به صفر هستش که اونم به دلیل کم دانایی من یا غرور خوانندگان خواهد بود) در آرشیو نظرات بنویسین.
ادامه مطلب
...و او با چشمانی گشاده و آکنده از خمر و خراباتی که خمرش سی خویش بود و خراباتش سوی ما...
ناوکی انداخت.
چشمانی بود که حکماً به چشمی تنها نمی مانست، بلکه می بایست جامی از خوشبختی بودی که هزاران هزار سزشارش می ساختند و ما هزاران هزار تشنه اش بودیم...
دریغمان داشتند.
و آن نه فقط چشم بود که آواز صد خشم بود، خشمی که از مرواریدهای روییده از آن گلدانهای نرگس، گلوبندی از گیلاسهای شراب هزار رنگ و نیرنگش به گردن گرفته بود...
ورنه چنین آتش، که توانست که بر ما فکند؟!!!مگه میشه که جدا شم از چیزی که می خوام؟
مگه میشه که نباشم اون چیزی که هستم؟
مگه تنها کسی باشه که بیاد به خونه ی من
بسوزونه دل تنها، این دل دیوونه ی من
فقط این آدما هستن که میتونن که نباشن
اون چیزی که می خواد یه کس دیگه مثِ من
در کل منظورش این بوده که تنها عامل غیر قابل کنترل رفتار دیگرانه... هر اتفاقی که عاملش دیگران نباشن دست ماست پس عاملش ماییم. البته باید نسبی بودن کلی رو در نظر داشت و اینکه هر کسی می تونه سهمی داشته باشه که تعیین اونم در توان هر کسی نیست.
باز این بار یه عده سعی دارن بگن که رفتار دیگران هم می تونه تحت کنترل ما باشه و حتی محیط انتسابی رو میشه از طریق اکتساب عوض کردو در کل اختیار مطلقه.
آیا این درسته؟ آیا این به سؤال یک پاسخ همه گیر داده شده؟ نظر تو چیه؟
هي شاعر هي!
سرخي سرخي ست:
لبها و زخمها!
ليکن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما کند ،
زان پيشتر که بيند آن را
چشم عليل تو
چون رشته اي ز لؤلؤ تر ، بر گل انار-
آيد يکي جراحت خونين مرا به چشم
کاندر ميان آن
پيداست استخوان؛
زيرا که دوستان مرا
زان پيشتر که هيتلر - قصاب آتش و يتس
در کوره هاي مرگ بسوزاند ،
همگام ديگرش بسيار شيشه ها
از صمغ سرخ خون سياهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کند تا
ماتيک از آن مهيا
لابد براي يار تو ، لبهاي يار تو!
سالن مخصوص پينگ پنگ روباز بود و با اينکه نسبتا بزرگ بود و باکلاس بود ، فقط يه ميز پينگ پنگ وسطش بود. يه سمت سالن حدود بيست سانتي متر بلندتر از زمين يه کفه به ضخامت دوسانتي متر فلزي بود که دو متزي عرض داشت ، نمي دونست براي چيه ، سطح بالاي اون کفه هم به طرح چوب در اومده بود. زمين سالن هم که چمن مصنوعي بود. ارتفاع ديوارا به پنج متر مي رسيد و به شکل توري بودند که اونورش پيدا نيست. آسمون داد مي زد که الان روزه و هوا صاف و آفتابيه ، ولي هيچ وقت به آسمون نگاهي ننداخت.
دو نفري که زودتر براي روشن شدن يکي از فيناليستها بازي مي کردن ؛ يکيشون چيني بود و موي مشکي و کوتاهي داشت ، مليت اون يکي رو نمي دونست ولي ايراني نبود چون بور و موکوتاه بود و البته بازيش ضعيف بود و راحت باخت.
حالا نوبتش براي اثبات فيناليست بودنش رسيده بود. بازي براش آسون بود تا اينکه متوجه شد توپ پينگ پنگ گم شده. حريفش تقريبا همه جا رو گشت ولي اين به فکر خودش رسيد و رفت تا زير لبه فلزي رو بگرده ، وقتي خم شد و نگاهش رو در طول اون پايين حرکت داد يه چيزي ديد ، فهميد که يه سوراخ با قطر ده-دوازده سانتي متر که احتمالا براي تخلیه آب از سالنه.
بهش القا شد که توپ ازونجا خارج شده پس رفت بيرون ، ولي درب سالن وسط ضلع مجاور بود ، پس مجبور شد که يک نيم ضلع رو دور بزنه تا برسه به طرفي که مي خواد.
طرف ديگه راه يه اسکلت ساختمان ده طبقه هست که دارن روش کار مي کنن ، نزديکتر که رفت ديد يه دختر با حدود 170 سانتيمتر قد و يه نوزاد توي کولش داره از کارگراي اون ساختمون کمک مي خواد ولي اونا از اونجا مي روننش. به دختر نزديکتر ميشه و مي بينه که کاملا عريونه ، خوب دقت مي کنه و مي فهمه که يه دختر تا چه حد مي تونه بدن و پوست زيبايي داشته باشه ، به صورت دختر که نگاه مي کنه... تمام رؤياهاش رو مي بينه و تازه متوجه ميشه که چرا وقتي بدن عريون اون رو ديد تحريک نشد.
دختر توجهي بهش نمي کنه و همينطور که داره يه توپ پينگ پنگ رو مي زنه به ديوار ساختمون و دوباره مي گيردش به راه خودش ادامه مي ده.
توپ پينگ پنگ! آره خودشه ، مي ره و به دختره مي گه اون توپ مال منه ، دختره مي گه که اون رو براي بچه برداشته و پسش نمي ده. يکي از کارگراي ساختمون که معلوم نيست صداش رو از کجا شنيده از همون بالا داد مي زنه که دروغ مي گه که برا بچه ست ، براي کار... خودش مي خواد ، خجالت هم نمي کشه.
يه لحظه دختره رو هل مي ده و با زور توپ رو بر مي داره اما يه دفعه خشکش مي زنه... متوجه مي شه که توپ خيسه ، به دختر نگاه مي کنه ، توپ رو بهش مي ده و همونطور تو حالت خلسه مي ره خونه....
از خواب پا ميشه اما از حالت خلسه بيرون نمياد.
چند روز پيش يه فيلمي ديدم که چيزاي جالبي به من ياد داد. خوب البته يه فيلم مي تونه خيلي مطالب رو بيان کنه اما اين فيلم برام فصل جديدي رو به به ارمغان آورد.
مثلا اينکه اصلا اهميتي نداره که به خاطر کسي که حتي سلام و عليک هم باهاش نداري و يه مدتي پيش فقط قرار بوده يه دوست باشه آبروت همه جا بره ، يا اينکه خونواده ات تا شش ماه ديگه بي خانمان و آواره مي شن ، هيچ اهميتي نداره که ممکنه بخاطر فقر مالي دانشگاه رو ول کني و همراه اون آرزوهات رو، يا اینکه مجبوري نامزدت رو ترک کني تا فقط همه اينا رو يکي دوسال به تأخير بندازي ، ارزش فکر کردن نداره اينکه همه اينا مي تونست با اراده کساني که اين اراده براشون خرج که نداره هيچ تازه همون اندازه به نفع خودشونم هست ، اتفاق نيفتن. تنها چيزي که تو دنيا مهمه اينه که وقتي صدات زدن هرگز براي برگشتن و جواب دادن سرافکنده و شرمنده نباشي ، چون هيچ وقت هيچ چيزي نمي تونه باعث شرمندگيت بشه ، حتي بزرگترين اشتباهات.
برو پرواز کن نذار برق خورشيد بره
تو مي توني زيبايي ماه رو عوض کني ولي کمش نمي کني
شايد حلقه زحل در اختيار توست
پس مواظب باش سردي اورانوس از گرمي عطارد گولت نزنه
بيا پيش من بيا اين گل رو بو کن تا برق خورشيد نره
قورباغه ها سه چشم دارند که چشم سومشان به نام اندام فرونتال بین دوتای دیگر است وشما نمی توانید آن را ببینید زیرا درون پوست فرو رفته است.
چشمی که توسط پوست پوشانده شده است چه کاری می تواند بکند؟
دانشمندان هنوز جواب کاملی برای این سؤال ندارند، لذا می آیند و از من می پرسند و من به آنها می گویم نگران نباشید خداوند هیچ چیز را بی حکمت نیافریده است... بروید و خوب بنگرید...
سه سال بعد...
- دانشمندان: اکنون به نزد تو آمده ایم، شیر مادرت یاریمان کن.
- بنده: بروید و جمع کنید بساط دانشمندیتان را... شاسکولها اگر پنج دقیقه از روی کرنومتر هم گرفته و فقط دو پاراگراف اول صفحه اول کتاب بیولوژی کمپل3 را می خواندید کنون اینگونه درمانده و عاجز دست به شلوار کتانی سی هزار تومانی من نمی شدید.
- او کِی... پس ما برویم و آن مطالب را مطالعه نماییم.
[و پیش خودم گفتم: خوب شد، همینکه فهمیدید من شلوار بسیار گران قیمت می پوشم برای من کافیست..، خودتان بروید و بخوانید که اندام فرونتال نزدیک غده ی پینه آل در مغز است و احتمالا مثل همان نوعی آشکار کننده ی اثر نور است.]
سلام
با عرض خسته نباشید، می خواستم بگویم خیلی دوست دارم شما را ببینم، همچون دیگر هموطنانم در سراسر دنیا که به شدت به شما علاقه مندند.
آقای رئیس جمهور من یک طراح وبسایت هستم که اخیراً در پیشنهاداتی که از جانب شرکت عظیم مایکروسافت، کمپانی هالیوود و کازینو کلچوی ایتالیا داشته ام به یک درخواست مشترک برخوردم و آن شرطی بود به شرح ذیل:
به هیچ وجه من الوجوه در این زمینه ها اجازه کار به من داده نمی شود مگر در صورتی که بک گراند وبسایت تصویر مشترکی باشد از رخهای شما و من حقیر، یعنی عکس مشترک.
ضمناً آقای رئیس جمهور من شما را خیلی دوست دارم و همچنین باید به استحضارتان برسانم که در پیاده روی 37 ساعته ای که با خانوم رایس وزیر امور خارجه کشور امریکا داشتم و لابه لای سخنانی که پیرامون شکل و تأثیر یک رابطه خوب میان زن و شوهر بر ماندگاری ازدواجشان داشتیم ایشان همین پیغام را 12-13 بار برای شما پیامک کردند، لیکن یونایتداستیت سل ایشان رو به روی کاخ سفید آنتن درست و حسابی ای نداشت و وی ناگذیر بود که از من درخواست کند تا کلامش را به عرض جناب عالی برسانم.
لذا بنده قرار ملاقاتی تدارک دیده ام برای شما و خود کوچکم که بدین شرح است:
زمان: تاریخ 21 شهریورماه ایران مقارن با 11 سپتامبر، روز پنج شنبه، ساعت 10:00 شب.
مکان: تهران، عباس آباد، همبرگر بهروز(آن اطراف از هر کسی بپرسید به شما می گوید کجاست).
«این نامه را در سفری که آقای بوش تحت موضوع گفتمان در خصوص نوع هسته ی انرژی هسته ای ایران به تهران سفر کرده بود به ایشان دادم.»

می دونی؟ زندگی خیلی بزرگه... چون ذهن ما خیلی بزرگه. آدم وقتی یه کار ساده می خواد انجام بده به هزار جنبه ی اون فکر می کنه تا ضرر نکنه و آخرش می بینه که ااااااااه از اون نظر اشتباه کردم و می فهمه که چقدر موضوعاتی که می شه بهشون فکر کرد زیاد و خیلی وقتا دور از انتظارن!!!
اما آیا با هر چیزی که میشه فکر کرد باید باید ذهنمون رو مشغول کنیم؟
جواب این سؤال دوای آرامش آدمای سردرگمی خواهد بود که همیشه از این رنج می برن که نمی دونن چرا نمی تونن کاری انجام بدن که هیچ کس ضرر نکنه و از همه نظر سود توش باشه...
البته بذارین یه چیزی بگم:
این سؤال جواب نداره چون ؛
زندگی خیلی بزرگه.
گاهی اوقات آدم با خودش می گه خوش به حال فلان آدم که زندگیش صرفا به فلان دلیله یا همیشه به فلان چیز فکر می کنه... اما آیا این واقعا حقیقت داره؟ واقعا یارو واقعا همونطوریه که ما فکر می کنیم؟
نا دانسته ها آدم رو به نیستی می کشونن... پس بهترین راه اینه که ارزشهای ما برامون تعریف بشه تا فقط برای دانستن اونا به دنبال زندگی بدویم و کلا قید «اینکه بخوایم تمام ابهامات زندگیمون رو برطرف کنیم» رو بزنیم چون؛
زندگی خیلی بزرگه.
راستی یه وب براتون گذاشتم برای اونایی که من براشون قابل درک نیستم البته این باور تو ذهنتون پیش نیاد که من خدایی نا کرده می خوام بگم حرفام سنگینه یا چیزی تو این مایه ها، اما حرفای من برای ادراک خیلیا کافی نیست چون همونطور که می دونین نمی تونم حرفامو بگم و این خودش خیلی اذیتم میکنه. امیدوارم که با این حرف جلب خواننده کرده باشم نه دفع...
یادم رفت بگم که اون وب توی آرشیو لینکای روزانه است و اسمش هست سرباز جوخه ی سیزده.


